ما که رفتیم......
به جاودانگي چشمانت
ايمان بايدآورد
و به سوگند لباني كه
عظمت آفرينش را در بوسه اي مكرر مي كند.
آغوشت
حريمي كه آفتاب را مديون خويش مي سازد،
و بازوانت
سايه ساري
كه ذهن كوچك من
آرامش را در خنكاي آن تفسيري دوباره مي كند.
سخن كه ميگويي
كلمات
در پرده ي صداي تو نواخته مي شوند،
و آنگاه كه مي خندي،
تمام خدايگان احسنت بر لب
از عرش كبريايي خويش به زير مي آيند
تا شكوه خلقتت را به تماشا بنشينند.
نگاهت
آيينه اي كه تمام قد عشق را
از ازل بر من تابانيده،
و دستانت
نهايت زندگي ست
آنگاه كه گيسوان پريشان انديشه ام را
به نوازشي
گرفتار ميكني.
گریستم!
چونان که ابری از تلنگر اندوه خداوندگاران !
از آن عشق
که چون افیونی بند بند تنم را از هم می گسست.....
حال عجيبي دارم!
نخواه كه توضيحش بدم، از گفتن دلتنگم و خسته ام و... هم بيزارم!
دلم ميخواد باشي! چه جوري اين نيازمو انكار كنم؟اصلا به كسي چه؟بدار اسمشو بذارن خود خواهي، گور پدر هر چي فلسفه كورر ومنطق لال كه عشق رو حصار ميكنن و ميخوان در بند كلمات معنا كنن....
دليلي برعشق واضح تر از اين؟
ميخوام كه باشي......
نمیدونم برای خودم چی باید بنویسم!
چی باید بگم؟ این سال که گذشت مثل 10 سال بود .پر از حادثه . حادثه عظیم دل بستن ها،حاثه دل
بریدن ها،گذشتن ها،حادثه وداع ........
بزرگ شدن ها ،خرد شدن ها.......
چه چیز هایی رفتن و چه چیزهایی اومدن............
اما "من" ماند
گرچه گاهی شکست و خرد شد و پوست انداخت و بزرگ شد اما هرگز نرفت
پس با تمام شادی یک لبخند میگم :
تولدم مبارک!
من کجای این بخشایش بی پایان ایستاده ام؟
دستانت را به من بده
میخواهم در مهربانی تو تکثیر شوم......
از آفتاب نیز واهمه داری
وهنوز باران نزده پنجره را بسته ای !
.
.
.
تو خود قضاوت کن
حا صل ضرب این همه نا مهربانی در این بی نهایت عشق
چه می شود؟
پس از روزها.....
تنها نگاهی؟....
آیا این تاوان تمام صبوری کردن های من است؟
خیالی نیست.
.
.
.
"نظری انداختی و من عاشق آن یک نظرم"
پنجره را گشودی اما
تا دیدی اهالی فانوس بر پشت سایه در پیش
آن سوی کوچه هستند
پنجره را بستی
و من خیس از نداشتن تو شدم.....
اکنون نه باران و نه پنجره
که پوچی یک بهانه
کابوس چند ساله ام را تعبیر میکند.
دارد باران می بارد!
ومن خیسم از خیال لبخندی.
دارد باران می بارد
اما
مردمان دیار عافیت پنجره ها را بسته اند
و خورشید را در فانوس به تماشا نشسته اند.
دارد باران میبارد و غمی به وسعت نداشتن هایم
مرا پر از وسوسه ی کوچ می کند.
دارد باران می بارد
و زمین عطر خاک را
به خاطراتم پیوند می زند
_انگار همین چند لحظه ی پیش بود که بعد از هزاران دروغ و شاید همدیگر را در آغوش کشیدیم_
دارد باران می بارد
باران دارد به بیقراری من و نا مهربانی تو می بارد....
این سری از شعرایی که میخوام بذارم،ماله یکی از مجموعه هامه با عنوان :
" واگویه های باران"
یه سری از کلمات توی همشون تکرار شده.واژه هایی مثل:باران،پنجره، آفتاب، علاقه و......
که این تکرار به صورت عمدیه.
امیدوارم لذت ببرین.
داشتم نوشته های قدیمی مو زیر رو میکردم ،به یه سری شعر برخوردم که تا بحال تو وبلاگ نذاشتم.
تصمیم دارم از پست بعد بذارمشون.
شعر هایی که از چه روز هایی خاطره دارن.....
وقتی صدایی ندارم
تا کلمات
در پرده ی آن نواخته شوند
.
.
.
بدرود !
......بدرود!
دلم تنگ است.
انگار چیزی از سلاله ی یک غم غریب
لحظه های مرا به احتضار میکشاند
و ریسمان بغضی
احتقان مرا تسریع میکند.
بادی نمی وزد
و صدایی در من فریاد میزند:
" بگذار گلویت آواز بخواند
تا عقده های دل بیقرارت را
در لخته های خون
بیرون تف کند "
.
.
.
آواز میخوانم و سوت میزنم ...
سوت میزنم و آواز میخوانم...
هی بهم میگن بنویس
آخه چی بنویسم؟ وقتی روزها م همش عینه همه.غم هام مثل گذشته .شادی هام همه بی رنگ و رو....
وقتی همه چیز عین قبله خوب من چی میتونم بنویسم؟
بازم بگم دلتنگم؟
خب همه اینو میدونن
بگم خسته شدم؟
چشام اینو فریاد میزنن
بگم خنده م نمیاد؟
نیازی به اعتراف خودم نیست که تلخم
بگم میخوام برم؟
وقتی میدونم پاهام از نفس افتادن
بگم میخوام بمونم؟
وقتی جایی برای موندن ندارم
از عشق بگم؟
از مرگ؟
از گریه؟
از باران؟
از چی بگم؟
از تو؟
از او؟
از چی.....
دلم گرفته...
وه که چقدر حضورت را نیازمندم.
دلم خوش است.به نامی، صدایی و دو سه چند سطری شعر... و لب های کبودی که میگویند:
دوستتون دارم....
منم !
زن!
عصیانگر نخستین،
لعنت شده تا گاه واپسین!
میشناسیدم
به میزان شهوت خویش
می نشانیدم
بر سکوی عشرتکده هاتان
چون صنمکی خوش تراش
که نیاز نومیدوارتان را
به سکوتی پاسخ میدهد.
منم !
زن!
و ساده بگویمتان آقایان
دلم برای هیچ کدامتان
تنگ نیست.
درجدال تبسم و توبه،
مرا به نزول یک معجزه امیدی نیست.......
وقتی
در سلول سلول تنم
یخ میبندم
خورشید را شاهد گرفتن
جنایت است
له میشوم
زیر این قضاوت کور
و ریسمان رعایت
گلوی اعتماد مرا میفشارد.
از خواهش تن میآیم
و از عشقی که در زمین زاده شده
و تکثیر میشود این بغض
در بند بند تنم.......
باز باران......(2)
کودکان را میبینم با همان عصمت کودکانه شان ، با همان شوق و خواستن بی محاباشان ....
بادباک ها که در آسمان میپرند ....به پرووازشان مینگرم. چون پرنده ای میمانند با بال های زخمی . لحظه ای فرود و دوباره اوج.....درست مثل کودکان حریص و لجباز و پرتمنا....
دلم .....زیر باران خیستر از همیشه شده .هی او میبارد....هی من
-چقدر مثل هم شده ایم.-
هر لحظه تو جاری هستی .
در تن خیس و پر غوغای موج ها ،آسمانی که بی دریغ میبارد؛در چهرۀ تمام این کودکان ،در این افق نیلی رنگ،در سیلی های این باد در پرواز این کاکایی ها،در آتش هایی که در ساحل افروخته اند....
(برخیز
ابراهیم من!
برخیز
گلستان جای تو نیست.....)
لب هایم را به باد پیوند میزنم.تا طعم بوسه هایم را برای غریب ترین ابر جهان هدیه ببرد......
باز باران... (1)
آسمان بی کرانه ، دریایی وهم آلود و آهی که به این باد وحشی گره میخورد ، تا به گوش دور ترین مرغ جهان برسد.
دلم را زیر باران میگیرم .تا بار دیگر قصه ی هم سرایی از نو زاده شود.
کاکایی هایی که جفتی پرواز میکنندو به سینه ی طوفان میزنند . مرا به یاد خودم میاندازندبه یاد تو و به یاد تمام کسانی که گستاخانه به سینه ی طوفان زدند.
موج ها را دوست دارم ، طوفان را نیز .که یاغی اند معترض اند.....
آه دلم دلم ....دلم.....که اکنون زیر بارانی ،رهسپار نگاهم میکنمت تا بر پیشانی ابر پریشان بوسه زنی....
تا در آغوشش گیری.....
تا نیاز نان به چشم ادمی می جوشد از بی داد
ای بهار نامبارک
مقدم ات نا شاد باد !
من کدامین دست ها را بفشرم با شوق
تا بگویم :
عیدتان اینک مبارک باد؟
اين شب سروده از من نيست.
باران لا بشرط میبارد!
با خنجری آخته
به دیدار تو می آیم
شوق واپسین دیدار است این؟
که روحم را ضرب گرفته:
یک
دو
یک
دو....
یک خنجر از من
یک بوسه از تو
یک نفرین ازمن.....
تو در نبض خنجر من ضرب می شوی
من در بوسه هایت
و هردو در نفرین!....
.
.
.
باران همچنان لابشرط می بارد....
اولین ناتمام برای پدرم.......
تلخی تو ای مرد!
و در تصویر منجمد یک لبخند
قاب شده ای
اماعریانی هزار عشق را گریه می کنی.
و مثل مردمان کرانۀ افیون و پرهیزنمی گویی :
عشق ممنوع!
درد خود را می گریی
درد من را می گریی
درد انسان را می گریی
در حیرتم !
نامت از چه
" درد "
نشد؟
گاهی بخاطر زنده موندن یک عشق ، مجبوری بگذری، رها کنی.و حتی این تلخی عشق هم شیرینه!من به این شیرینی رسیدم.اما این باعث نمیشه دیگه به تو فکر نکنم.به خنده هات به صدای دلنشینت به طنین سازت که منو با خودش به سرزمین عطر ها ونور ها برد.
" زیر باران ایستاده ام.سیگاری میگیرانم.در تصاعد دود آن با انگشت نقش تو را قلم میزنم.با چشمانم مینوازمش .با باز دمم میبوسمش.به تو میاندیشم،میاندیشم، میاندیشم....حالت سکری به من دست میدهدچشمانم را میبندم.تو را میبینم که به من خیره شده ای . با لبانی که از تعجب و اشتیاق عشق نیمه باز مانده اند که گویی تازه از یک بوسه شیرین باز گشته اند......
رها کردنم تو را ازخشم و نفرت نیست مرد!از عشق است ....عشق آری همان عشق افیونی.که تو نیز خوب میدانی پس از مرگ نیز مبتلایش هستیم.قدم میزنم اغوشم را زیر باران میگشایم.میخواهم بیشتر شبیه نامم شوم.نامی که پدرم بر من نهاد.
بـــــــــــاران..................... "
مرا از یاد برده ای مادر
مرا از یاد برده ای.....
دیگر احتیاجی به اعتراف سرد نگاهت نیست،
که آن کودک گرم و بازیگوش
اکنون زنیست سراسر شک و ابهام.
دیگر به شرنگ کلامت
این دل وانهاده را
- که به عزای تمام قدیسان پایکوبی میکند-
بیشتر مرنجان.
آنگاه که مرا به جرم بردن یک نام
آنقدر حلقاویز کردید
که حتی
سر الصلوۀ چشمانم
حتی از یاد آسمان نیز رفت،
باید میدانستی
دیگر سر انگشتانم رسم بوسیدن گونه هایت رااز یاد خواهند برد.
مرا ازیاد برده ای مادر
مرا ازیاد برده ای....
سماع رویاهایت را نیز.
حتی این انسان درون چشمانم را نیز نمی بینی......
چرا که
مرا از یاد برده ای.....
این روز ها خالی از شعرم!
تهی از هر واژه ی ناب
که جاودانگی جنونم را تصویر کند.
تنها تبسم یک آه
گاه و بی گاه
به خیال دوری تو !
طرحی میزند.
یه ندای درونی به من میگه تو این نوشته رو میخونی!
البته تو دیگه معنا نداره،شما!
دلم تنگه !اما نه برای شما ! برای اون همه صداقت دلم تنگه!اون همه دلدل کردن ها اون همه بیقراری ها!
شما! چه واژۀ غریبی!حتی غریبه تر از من و شما!شمایی که هنوز بهت عشق میورزم!شمایی که زهیر منی!
شمایی که هنوز برام عزیزی!
چرا دروغ بگم؟آره دلم واسه شما تنگه!عزیز!
کاش مرد بودمو تو زن و من میتونستم که بانو خطابت کنم!و چه لذتی داشت وقتی میگفتم:
دلم برایت تنگ است بانو ای بانو که همۀ روزگار منی!
ولی الان میگم:
دلم برایت تنگ است مرد!ای کسی که تمام روزگار منی!
اون همه بی قراری رو از یاد بردی؟من که باور نمیکنم.مگه شما میتونی چشمای غمگین منو از یاد ببری؟
مگه میتونی آرامش صدامو انکار کنی؟
من که باور ندارم مرد!
آشنای دیرو دور این قلم!
فرصت این گفتگو!
بهانۀ این دلتنگی!........
ای که تو را جستم
در هزارۀ بیم و نقاب
در هزار توی نخل و قریه
در هزار راه دل وانهادگی ها
و اینگونه سر خشیت فرو د آوردمت!
ای مرد!
ای مسافر عظیم هزار و یک شب ها
ای که شبنم نگاهت
حادثۀ دیدگانم را تر کرد
ای مرد!
تبر بر دوش!
آتش چشم!
کوهستان غرور!
ای مرد!......
در مصاف با خدایگان ایستاده ام!
نه مرا تبری ست
که ابراهیم وار
صنمک های خاموش
_این خدایان بی بوسه_ را گردن زنم
نه خاتمی ممهور بر دست
که جادوی سیاه بی اثر کنم.
آری
اینگونه به مصاف با خدایان ایستاده ام:
بی یار و بی تبر ،
بی چتر و بی چراغ!
گفتم ای مرد!
از هجرت دستان تو
تا اندوه بی دریغ چشمان من
راهی نیست
از وداع تا حسرت
تنها یک شب گریۀ بی چراغ فاصله است.!
گفتی بانو!
از چشمۀ نوش لبان تو
تا بی کرانگی عطش من
راهی نیست!
از شکوه آتش تا عظمت خاکستر
تنها یک هرم نفس فاصله است.
وداع حسرتی جان سوز شد
و شعلۀ نگاه من با هرم نفس های تو در آمیخت
و ما به عظمت خاکستر رسیدیم!
اما هنوز...............
صفحه قبل | صفحه بعد
