مرا از یاد برده ای مادر
مرا از یاد برده ای.....
دیگر احتیاجی به اعتراف سرد نگاهت نیست،
که آن کودک گرم و بازیگوش
اکنون زنیست سراسر شک و ابهام.
دیگر به شرنگ کلامت
این دل وانهاده را
- که به عزای تمام قدیسان پایکوبی میکند-
بیشتر مرنجان.
آنگاه که مرا به جرم بردن یک نام
آنقدر حلقاویز کردید
که حتی
سر الصلوۀ چشمانم
حتی از یاد آسمان نیز رفت،
باید میدانستی
دیگر سر انگشتانم رسم بوسیدن گونه هایت رااز یاد خواهند برد.
مرا ازیاد برده ای مادر
مرا ازیاد برده ای....
سماع رویاهایت را نیز.
حتی این انسان درون چشمانم را نیز نمی بینی......
چرا که
مرا از یاد برده ای.....
نویسنده » شیما . ساعت 5:37 بعدازظهر روز جمعه 4 اسفند 1385
مطلب قبل | مطلب بعد
