گاهی بخاطر زنده موندن یک عشق ، مجبوری بگذری، رها کنی.و حتی این تلخی عشق هم شیرینه!من به این شیرینی رسیدم.اما این باعث نمیشه دیگه به تو فکر نکنم.به خنده هات به صدای دلنشینت به طنین سازت که منو با خودش به سرزمین عطر ها ونور ها برد.
" زیر باران ایستاده ام.سیگاری میگیرانم.در تصاعد دود آن با انگشت نقش تو را قلم میزنم.با چشمانم مینوازمش .با باز دمم میبوسمش.به تو میاندیشم،میاندیشم، میاندیشم....حالت سکری به من دست میدهدچشمانم را میبندم.تو را میبینم که به من خیره شده ای . با لبانی که از تعجب و اشتیاق عشق نیمه باز مانده اند که گویی تازه از یک بوسه شیرین باز گشته اند......
رها کردنم تو را ازخشم و نفرت نیست مرد!از عشق است ....عشق آری همان عشق افیونی.که تو نیز خوب میدانی پس از مرگ نیز مبتلایش هستیم.قدم میزنم اغوشم را زیر باران میگشایم.میخواهم بیشتر شبیه نامم شوم.نامی که پدرم بر من نهاد.
بـــــــــــاران..................... "
مطلب قبل | مطلب بعد
