باران لا بشرط میبارد!
با خنجری آخته
به دیدار تو می آیم
شوق واپسین دیدار است این؟
که روحم را ضرب گرفته:
یک
دو
یک
دو....
یک خنجر از من
یک بوسه از تو
یک نفرین ازمن.....
تو در نبض خنجر من ضرب می شوی
من در بوسه هایت
و هردو در نفرین!....
.
.
.
باران همچنان لابشرط می بارد....
نویسنده » شیما . ساعت 9:14 قبلازظهر روز شنبه 26 اسفند 1385
مطلب قبل | مطلب بعد
