باز باران... (1)
آسمان بی کرانه ، دریایی وهم آلود و آهی که به این باد وحشی گره میخورد ، تا به گوش دور ترین مرغ جهان برسد.
دلم را زیر باران میگیرم .تا بار دیگر قصه ی هم سرایی از نو زاده شود.
کاکایی هایی که جفتی پرواز میکنندو به سینه ی طوفان میزنند . مرا به یاد خودم میاندازندبه یاد تو و به یاد تمام کسانی که گستاخانه به سینه ی طوفان زدند.
موج ها را دوست دارم ، طوفان را نیز .که یاغی اند معترض اند.....
آه دلم دلم ....دلم.....که اکنون زیر بارانی ،رهسپار نگاهم میکنمت تا بر پیشانی ابر پریشان بوسه زنی....
تا در آغوشش گیری.....
نویسنده » شیما . ساعت 8:58 بعدازظهر روز دوشنبه 13 فروردين 1386
مطلب قبل | مطلب بعد
