باز باران......(2)
کودکان را میبینم با همان عصمت کودکانه شان ، با همان شوق و خواستن بی محاباشان ....
بادباک ها که در آسمان میپرند ....به پرووازشان مینگرم. چون پرنده ای میمانند با بال های زخمی . لحظه ای فرود و دوباره اوج.....درست مثل کودکان حریص و لجباز و پرتمنا....
دلم .....زیر باران خیستر از همیشه شده .هی او میبارد....هی من
-چقدر مثل هم شده ایم.-
هر لحظه تو جاری هستی .
در تن خیس و پر غوغای موج ها ،آسمانی که بی دریغ میبارد؛در چهرۀ تمام این کودکان ،در این افق نیلی رنگ،در سیلی های این باد در پرواز این کاکایی ها،در آتش هایی که در ساحل افروخته اند....
(برخیز
ابراهیم من!
برخیز
گلستان جای تو نیست.....)
لب هایم را به باد پیوند میزنم.تا طعم بوسه هایم را برای غریب ترین ابر جهان هدیه ببرد......
نویسنده » شیما . ساعت 9:47 قبلازظهر روز چهارشنبه 15 فروردين 1386
مطلب قبل | مطلب بعد
