دلم تنگ است.
انگار چیزی از سلاله ی یک غم غریب
لحظه های مرا به احتضار میکشاند
و ریسمان بغضی
احتقان مرا تسریع میکند.
بادی نمی وزد
و صدایی در من فریاد میزند:
" بگذار گلویت آواز بخواند
تا عقده های دل بیقرارت را
در لخته های خون
بیرون تف کند "
.
.
.
آواز میخوانم و سوت میزنم ...
سوت میزنم و آواز میخوانم...
نویسنده » شیما . ساعت 8:23 قبلازظهر روز پنجشنبه 10 خرداد 1386
مطلب قبل | مطلب بعد
