حال عجيبي دارم!
نخواه كه توضيحش بدم، از گفتن دلتنگم و خسته ام و... هم بيزارم!
دلم ميخواد باشي! چه جوري اين نيازمو انكار كنم؟اصلا به كسي چه؟بدار اسمشو بذارن خود خواهي، گور پدر هر چي فلسفه كورر ومنطق لال كه عشق رو حصار ميكنن و ميخوان در بند كلمات معنا كنن....
دليلي برعشق واضح تر از اين؟
ميخوام كه باشي......
نویسنده » شیما . ساعت 10:06 بعدازظهر روز يكشنبه 21 مرداد 1386
مطلب قبل | مطلب بعد
