یه ندای درونی به من میگه تو این نوشته رو میخونی!
البته تو دیگه معنا نداره،شما!
دلم تنگه !اما نه برای شما ! برای اون همه صداقت دلم تنگه!اون همه دلدل کردن ها اون همه بیقراری ها!
شما! چه واژۀ غریبی!حتی غریبه تر از من و شما!شمایی که هنوز بهت عشق میورزم!شمایی که زهیر منی!
شمایی که هنوز برام عزیزی!
چرا دروغ بگم؟آره دلم واسه شما تنگه!عزیز!
کاش مرد بودمو تو زن و من میتونستم که بانو خطابت کنم!و چه لذتی داشت وقتی میگفتم:
دلم برایت تنگ است بانو ای بانو که همۀ روزگار منی!
ولی الان میگم:
دلم برایت تنگ است مرد!ای کسی که تمام روزگار منی!
اون همه بی قراری رو از یاد بردی؟من که باور نمیکنم.مگه شما میتونی چشمای غمگین منو از یاد ببری؟
مگه میتونی آرامش صدامو انکار کنی؟
من که باور ندارم مرد!
آشنای دیرو دور این قلم!
فرصت این گفتگو!
بهانۀ این دلتنگی!........
مطلب قبل | مطلب بعد
